دلتنگ باران...

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم:من تنها نیستم , تنها منتظرم

                خـــــدا رو شـکر

تاريخ چهارشنبه 19 آذر1393سـاعت 2:23 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

                خـــــدا رو شـکر

تاريخ چهارشنبه 19 آذر1393سـاعت 2:23 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 

 

 

 


امروز خورشيد درخشان‌تر است


و آسمان آبي‌تر

نسيم زندگي را به پرواز مي‌کشد

و پرنده آواز جديد مي‌سرايد

امروز بهاري ديگر است

در روز تولد مهربان‌ترين

در ميلاد کسي که چشمانم با حضورش باراني است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به ميهماني آسمان خواهم برد

جشني براي ميلادت بر پا خواهم کرد

تمامي گلها و سبزه‌ها در ميهماني ما خواهند سرود


اي مهربان‌ترين

آغاز بودنت مبارک

تمام زندگيم تولدت مبارک

 

 



 

 

 

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر است، بهانه ی زندگیم تولدت مبارک

 

 


پلک جهان می پرد

دلش گواهی میدهد

امشب اتفاقی می افتد

و

فرشته ای از آسمان فرود می آید

 

 

 

 

 

 

 

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب آمدن توست

آمدی و آسمان و زمین را برایم بهشت کردی

تنها ستاره ی آسمان دلم تولدت مبارک . . 

 

 

 


 

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

 

 

 

 

 

ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت

برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست

پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک . . .

 

 

 



 

مروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت

فرشته آسمانی سالروز زمینی شدنت مبارک . . .

 

 

 

 

 

 


ایشااللهساله شی

نه

ساله شی

نهکمه همیشه زنده باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد تو آغازيست براي يك دنيا مهربوني

 

تولد تو همه خوبيهاست

 

تولد تمام زيباييهــــــــــــاي زندگي

 

امروز روز تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوست

 

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

 

هميشه به قداست چشمهاي تو ايمان دارم چه كسي چشمهاي تو را رنگ كرده است

 

ه وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بزايد ؟

 

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

 

فقط ساده مي توانم بگويم

 

تولدت مبارك

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


حالاازخودتون پذیرایی کنید

 

 

الان کیکومیارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالایه آرزو کن

بیا دست دست

 

 

 

 

همین قلبی که در اعماق آن صداقت و یکرنگی است ، روی دیواره های سرخ رنگ آن تنها نام مقدس تو حک شده است
می تپد برای تو ، شکسته است بدون تو ، دلتنگ است از دوری تو ، خوشبخت است در کنار تو ، تنهای تنهاست به عشق تو
صدای قلبم را بشنو ، صدایی که از اعماقش میتوانی نام مقدست را بشنوی
هر تپش از این قلب عاشقم ، تنها به امید بودن تو در قلبم است 
این قلب را نا امید نکن که تنها امیدش تویی 
این قلب را نشکن که تنها عشقش تویی

 

 

 

 

 

حـــــالا کادوها

 

 

 

 

 

 

 

 




 

 

 


 

 

 

 

 

 

تاريخ یکشنبه 18 خرداد1393سـاعت 11:59 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

آغشته به “تو” میشود
روحم، نفسم، بند بند وجودم
وقتی در حصار دستانت بوسه باران میشوم..
همسر عزیزم... روزت مبارک

کارت پستال تبریک روز مرد 

همسرم روزت را تبریک گفته و هزاران هزار شاخه ی روز صورتی را به همراه تمام عشق که
موجودیم است تقدیمت می کنم

کارت تبریک روز پدر 

مـَـرد شدن حـاصل ِ یـک لقـاح ِ اتفـاقی ست  !

امــا مـَـرد بار آمــدن و زیستــن 

حاصل ِ تلاش و غلبــه بر سختــی هــاست،

و مـَـردی جـاودانه شدن  ...

حـاصل ِ یک عـُـمر نیــک نـــامی ست ...

 

کارت پستال روز پدر

تاريخ سه شنبه 23 اردیبهشت1393سـاعت 6:0 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

میدانی مرد رویاهایم ؛
ﻣــﺮﺩ ﮐﻪ ﺗـــﻮ ﺑﺎﺷﯽ، ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ . .
ﺍﺯ ﻣﯿــﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺬﮐــﺮﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ . .
ﻓﻘــﻂ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﭘﺎﯼ ﺗــﻮ ﺩﺭ ﻣﯿـﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ . .
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﺑـﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻪ ﮐﯿﻔﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ...
تاريخ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393سـاعت 12:52 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

بیا و عاشقم باش ... ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ؟
ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ﺩﻟﯿــﻞ خنده هایم باشید ؟
ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ ﺳــﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑـﻪ سراغم بیایی ﺑــﻌﺪ ﺑﮕــﻮﯾــﯽ :
خانم ﻣــﯽ ﺷــﻮﺩ برایتان بمیرم ؟؟
ﻭ من بگویم :
ﺑﺒــﺨﺸﯿـﺪ آقا نمیشود..!
ناامیدی را در چشمانت ببینم ...
دستم را به پشت قفل کنم
سرم را کج کنم ، نگاهت کنم و بگویم :
ﺁﺧــﻪ ﺷﻤـــﺂ ﺑـــﺂﯾــﺪ ﺯﻧـــﺪﮔﯽ ﻣــَـﻦ ﺑـــﺂﺷﯿـــﺪ ...
ﻣـــﯽ ﺷــﻮﺩ شیطنتهایم را بفهمید ؟؟ !
ﻣـــﯽ ﺷـــﻮﺩ باشی و بیخیال نبودن ها شوی ؟؟ !
ﻣــﯿﺸــﻮﺩ ﻧَﻔـَﺴـَﻢ باشید آقا ؟
تاريخ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393سـاعت 12:51 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

مرد و غیرتش...

اونایی که با یه نه گفتن میفهمی نباید اصرار کنی...

وقتی بهت اخم میکنه باید شالتو بکشی جلو...

اونایی که وقتی میخوای از پیششون بری دست میکشن رو لب...

میگن :کمرنگ کن رژتو...

وقتی تو یه جمع اید از بغلتون تکون نمیخوره...

وایمیسته سر کوچه تاتو بری خونه...

اگه بخوای اشتباه کنی پیش خودت بگی اگه بفهمه میکشتم...

قبل مهمونی باید لباستو بهش نشون بدی تا ok بده...

اونایی که خنده هاش ماله تو.اخماش مال بقیه س...

این یعنی غیرت مرد....

نه تعصب

نه شکاکی...

نه... (!)



تاريخ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393سـاعت 12:2 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 
 


 
 
مــیدانی فــرق تو با بقـیه مــرد ها چیستـــ

اینـکـه اگـر یکــ تار مـویم بی هوا بیرونـ باشد

با آن تبــسم همیشگیتــ میگویــی..

خانمــم حواســت به موهاتــ هســت؟

زنـــان بی حجابـــ را که میبـیـنم

شکـــ ندارم

که همـچون تویـی را ندارند

و

مردانشان در بی غیرتــی خود مشـغولــند...



تاريخ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393سـاعت 12:1 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 

 

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه

که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه

خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش

وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی

که توی سینه ی کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری

تاريخ چهارشنبه 20 فروردین1393سـاعت 1:31 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

مــــــرد که باشـــــــی...

 

 



مرهم درد مرد،گریه کردن نیست . . .

در آغوش گرفتن یا در آغوش رفتن نیست !
مرد که دَرد دارد پاهایش به کار می افتد . . .
قدم می زند و پا میگذارد بر همه چیز !

ترجیح میدهد به جز خودش با کسی حرف نزند . . .
مرد که غمگین است با خودش زمزمه می کند،

ناگفته های انباشته شده در ذهن و دلش را !
ولی افسوس،پیاده روی ام را به حساب سرخوشی گذاشتند و . . .
با خود حرف زدنم را دیوانگی !
به راستی دَرد مـَـرد را کسی نمی فهمد . . .
حتی مـَـرد دیگری !


من ""مـــرد"" هستم....

دستــــانم از تو زِبرتر و پهن تر است...
صورتم ته ریشى دارد...
قلبم به وسعت دریــــا....
جای  گریـــــه كردن به بالكن میروم و سیـــــگار دود میــــكنم....




من با همــــان دستان پهن و زبرتورا نوازش میكنم....
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسم و تو آرام میشوى....
فقط به من "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزم.....

فقــــط با من روراست باش تا دنیا را به پایت بریزم.....

مردانه که دلت بگیرد کدام زن میخواهد آرامت کند؟
مردانه که بغض کنی چه زنی توانایی آرام کردنت را دارد؟

مرد که باشی حق این ها را نداری !
مرد که باشی حق ات فقط در دل نگهداشتن است

مرد که باشی از دور نمای کوه را داری , مغرور و غمگین و تنها

مرد که باشی شب که دلت بگیرد یک نخ سیگار روشن میکنی و خودت را پشت دودش پنهان میکنی ...

مرد که باشی....

تاريخ شنبه 10 اسفند1392سـاعت 8:25 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

مرد من
 از آن دسته معدود مردهاییست که

وقتی نمی بینیش...انگار چیز بزرگی کم داری

چیزی قد دوست داشتن هایت...

که با هیچکس تکرار نمیشود...

تاريخ شنبه 10 اسفند1392سـاعت 8:21 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

به جز زیبائی ات 
چیزهای زیادی هستند 
که باید انتقال بدهی 
وراثت را از لبخندت شروع کن 
آنگاه که زخمهایم را می بندی 
مهربانی ات را به ژن هایت تحمیل کن 
وقتی که باقیمانده ی سفره را 
در برف باغچه یِ خانه می تکانی 
و ای کاش خودت را می دیدی 
اوقاتی که پرده را کنار می زنی وُ 
شیشه ها را تمیز می کنی 
تا بفهمم که باران 
چقدر به خانه ی ما زیاد می آید 
کاش خودت را می دیدی 
که از هر طرف زیبایی 
و من چگونه از هر طرفی دوستت دارم 
کاش خودم را می دیدم 
وقتهایی که تو را می بینم
تاريخ شنبه 10 اسفند1392سـاعت 8:17 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 

 



 



تاريخ چهارشنبه 7 اسفند1392سـاعت 9:57 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

دیگر از مرگ میترسم

نفس هایم با ارزش شده اند

خدا....

هوای نفسمو داشته باش...

تاريخ دوشنبه 28 بهمن1392سـاعت 11:15 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

حالا...

آرزوهایم با آرزوهایت یکی شد

اینده ام با آینده ات یکی شد

 نفس هایمان برای هم شد

بهم رسیدن دلمون مبارک دل من....

 

تاريخ پنجشنبه 19 دی1392سـاعت 11:0 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

خدا جونم

خودت هوامو داشته باشیا

فردا روز مهمیه برام....

تاريخ شنبه 14 دی1392سـاعت 5:40 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

خدایا عاقبت کار آن شود که تو می خواهی

توکل به خودت

.

.

.

.

.

.

خدا...

منو

دلمو

حسمو

سختیامو

گذشته امو

همه رو بیخیال

فقط خواست خودتت

همین و بس

 

تاريخ دوشنبه 9 دی1392سـاعت 8:45 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..

 

تاريخ جمعه 22 آذر1392سـاعت 4:22 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

مدتی است حرف هایم را هم قورت می دهم

نه می شود چیزی گف نه حتی جرات نوشتن دارم

 

لبریز که می شوم حرفهایم از چشمهایم بیرون می ریزد

اشک هایم ارامم می کند

حالا دیگر از اشک ریختن نمی ترسم

هر کجا ک شد

تاکسی

دانشگاه

خیابان

مهم نیست

اخر دست خودمم نیست

لبریز که شود بی اختیار می شود

                                     

 

تاريخ چهارشنبه 22 آبان1392سـاعت 1:56 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

من اگر عاشقانه مینویسم
نه عاشقم , نه شکست خورده ام!
فقط مینویسم تا عشق یاد قلبم بماند..
در این ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها
فقط تمرین آدم بودن میکنم!
همین..!
تاريخ یکشنبه 19 آبان1392سـاعت 3:24 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

 

 

 نمی دونم چی بگم


ادامـَـه حـَـرف هـَـاي قـَـشنگـَـمـَـون
تاريخ شنبه 4 آبان1392سـاعت 10:5 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

این روزها

نه حوصله ی خواندن دارم

نه حوصله نوشتن

این دل گرفته ام نه با خواندن کم میشود

نه با نوشتن

-------------------------------------------------------

پ.ن: لب هایم آلزایمر گرفته اند! تو می دانی خنده چیست؟

تاريخ جمعه 5 مهر1392سـاعت 11:30 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

ی حس عجیبی دارم
ی حس دور شدن ناخداگاه از خدا
ی حس اینکه خدا دوسم نداره
ی حس اینکه انگار از چش خدا افتادم
ی حس سردرگمی
ی حس ک حتی اسمشم نمیدونم چی بگم خوبه
دیروز تو خلوتم از خدا خاستم اگه دوسم داره نشونم بده
پررو شدم و به خدا گفتم اگه هنوزم دوسم داری نشونم بده
و بعد اون انگاربین زمین و هوا بودم و ترس از اینکه اگه خدا چیزی نشون نده یا چیزی نشون بده و من نفهمم چی میشه

اما خدا مهربونتر از این حرفاس

 


دیشب بارون بارید
عالی بود

خیس شدم

حسش کردم


خدا به عهدش وفا کرد
خدا ثابت کرد
حالا نوبت منه
اما منه...،،نمیدونم باید چیکار کنم
خدا
تنها امیدم تویی کمکم کن
کم آوردم
کمکم کن
راهو نشونم بده
خداوندا جهان تاریکی محض است میترسم کنارم باش

 


تاريخ چهارشنبه 3 مهر1392سـاعت 5:26 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

خدا به همون بزرگیت قسم به خدا دیگه کم اوردم

خدا مگه من چیکار کردم

چرا مامانم  باهام اینجوری میکنه

 

تاريخ شنبه 30 شهریور1392سـاعت 9:15 AM نويسنده ارغـــوانـــی| |

عکس/ مورچه وزنه بردار

احساس مورچه اي را دارم

در دنياي آدم ها

داد ميزنم

ولي هيچكس نميشنود

صداي فراصوت مرا!

تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1392سـاعت 7:27 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

یه پسری رو نو اتوبوس دیدم


موهاش یکم بلندتر از موهای من بود راستش بلوزشم خوش رنگ و فانتزی تر از بلوز تو تن من بود

 صب ساعت شش و نیم هف بود هندسفریش هم تو گوشاش بود.

دلم میخاس برم پیشش بشینم بگم خاهرم بده منم گوش بدم !!!!

نشسته بود طرف آقایون
واقعا چطوری اسم مرد یدک میکشه...


تو این فکربودم یه خانمی سوار شد که صدبرآبر بهنربود اگه اون مانتو و روسری رو سرش نمیکرد

 
و متوجه نگاه همه بهش شدم

نمیدونم هنوز به سن رسیدم نفهمیدم چه چیز جالبی ممکنه وجود داشته باشه ک هر نگاه هرزه ای پشت سرت باشه
سرمو برگردوندم ک از این فکرا بیام بیرون ی خانمی رو دیدم که حجابش خوب بود از اتوبوسی ک پیاده شد فهمیدم از ی شهر دیگه اومده


از دیدن چادر روی دستش این سوال تکراری تو ذهنم نقش فست که واقعا مردای شهری غیر شهر خودت درصد نامحرمیشون کمه؟؟؟یا مثلا اون خانم فک کرده اینجا نگاه هرزه کمه....الله اعلم....


اما....


تو اون لحظه ها
وقتی مسیر پیاده اتوبوس تا دانشگاه رو طی می کردم به خودم افتخار کردم
به چادرم افتخار کردم
به اینکه به اجبار سر نکردم افتخار کردم
به این که هر نگاه هرزه ای دنبالم نیس افتخار کردم
به اینکه به حرمت حجابم کلمه ی خانم رو برام به کار میبرن افتخار کرد م
به اینکه عقلم اونقدر کار میکنه ک بدونم مردای غیر شهر خودم هیچ فرقی با بقیه ندارن و شاید بدتر هم باشن!!!!
به اینکه میتونم /جراتشو دارم/ تواناییشو دارم ک زیبایی موهام برا هیشکی چز برای کسانی که نفسشون برام مهمه نمایان نباشه افتخار کردم
به اینکه منم مانتوی گرون قیمت میپوشم بلوز خوشرنگ میپوشم موهامو خوشکل میکنم لاک میزنم ولی به واسطه ی حجابی که دارم اجازه نمیدم کسی از زیبایی بدنم سو استفاده کنه افتخار کردم

تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1392سـاعت 7:18 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

من شکستم و شبم را

با گریه های کودکانه به روز آوردم....

تو دلت دور از احساسات

بود میدانم

و هیچگاه ندانستی و نخاهی فهمید

حرف آخرت

تلنگری

بود به حباب اشکهایم... .

شب بارانی ام ارزانی چشمان مسافر تو.. .

تاريخ سه شنبه 26 شهریور1392سـاعت 5:56 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

حال و روزم دیدنی بود وقتی شاهد شکسته شدن بغض مردانه ات بودم

و چه ارامم کرد نمازی که قنوت  و سجده اش فقط  التماس برای ارام شدن دلت بود

لحظه هایت آرام مخاطب من....

و روحش ارام...

 

  

                                                                                         

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه 26 شهریور1392سـاعت 5:51 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

تمام تنم میلرزد

از زخم هایی که خورده ام

من از دست رفته ام !

شکسته ام ...

می فهمی ؟

به انتهای بودنم رسیده ام

اما

اشک نمیریزم

پنهان شدم پشت لبخــندی که درد میکند !

تاريخ دوشنبه 25 شهریور1392سـاعت 6:8 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

کسی هلم داد

و

بند ناف مرا برید

و گره زد به روشنایی مهتاب

دلم گرفته بود و

اولین ترانه ...

بوی شور گریه را می داد

...

 

 

 

اینم کیک...

 

 

چایی ، نسکافه و قهوه و کافه گلاسه و شربت و بستنی با شیرینی و کیک...

بفرمایین میل کنین...نوش جان....

اینم شمع:

 

     

تاريخ پنجشنبه 21 شهریور1392سـاعت 9:32 PM نويسنده ارغـــوانـــی| |

دوشِــــس