X
تبلیغات
دلتنگ باران...

دلتنگ باران...
باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم:من تنها نیستم , تنها منتظرم
امکانات وب
لینک دوستان

 

 

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه

که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه

خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش

وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی

که توی سینه ی کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری

[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ 1:31 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
مــــــرد که باشـــــــی...

 

 



مرهم درد مرد،گریه کردن نیست . . .

در آغوش گرفتن یا در آغوش رفتن نیست !
مرد که دَرد دارد پاهایش به کار می افتد . . .
قدم می زند و پا میگذارد بر همه چیز !

ترجیح میدهد به جز خودش با کسی حرف نزند . . .
مرد که غمگین است با خودش زمزمه می کند،

ناگفته های انباشته شده در ذهن و دلش را !
ولی افسوس،پیاده روی ام را به حساب سرخوشی گذاشتند و . . .
با خود حرف زدنم را دیوانگی !
به راستی دَرد مـَـرد را کسی نمی فهمد . . .
حتی مـَـرد دیگری !


من ""مـــرد"" هستم....

دستــــانم از تو زِبرتر و پهن تر است...
صورتم ته ریشى دارد...
قلبم به وسعت دریــــا....
جای  گریـــــه كردن به بالكن میروم و سیـــــگار دود میــــكنم....




من با همــــان دستان پهن و زبرتورا نوازش میكنم....
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسم و تو آرام میشوى....
فقط به من "نــــخ بده" تا زمین و زمان را برایت بدوزم.....

فقــــط با من روراست باش تا دنیا را به پایت بریزم.....

مردانه که دلت بگیرد کدام زن میخواهد آرامت کند؟
مردانه که بغض کنی چه زنی توانایی آرام کردنت را دارد؟

مرد که باشی حق این ها را نداری !
مرد که باشی حق ات فقط در دل نگهداشتن است

مرد که باشی از دور نمای کوه را داری , مغرور و غمگین و تنها

مرد که باشی شب که دلت بگیرد یک نخ سیگار روشن میکنی و خودت را پشت دودش پنهان میکنی ...

مرد که باشی....

[ شنبه 10 اسفند1392 ] [ 8:25 AM ] [ ارغـــوانـــی ]
مرد من
 از آن دسته معدود مردهاییست که

وقتی نمی بینیش...انگار چیز بزرگی کم داری

چیزی قد دوست داشتن هایت...

که با هیچکس تکرار نمیشود...

[ شنبه 10 اسفند1392 ] [ 8:21 AM ] [ ارغـــوانـــی ]
به جز زیبائی ات 
چیزهای زیادی هستند 
که باید انتقال بدهی 
وراثت را از لبخندت شروع کن 
آنگاه که زخمهایم را می بندی 
مهربانی ات را به ژن هایت تحمیل کن 
وقتی که باقیمانده ی سفره را 
در برف باغچه یِ خانه می تکانی 
و ای کاش خودت را می دیدی 
اوقاتی که پرده را کنار می زنی وُ 
شیشه ها را تمیز می کنی 
تا بفهمم که باران 
چقدر به خانه ی ما زیاد می آید 
کاش خودت را می دیدی 
که از هر طرف زیبایی 
و من چگونه از هر طرفی دوستت دارم 
کاش خودم را می دیدم 
وقتهایی که تو را می بینم
[ شنبه 10 اسفند1392 ] [ 8:17 AM ] [ ارغـــوانـــی ]

 

 



 



[ چهارشنبه 7 اسفند1392 ] [ 9:57 AM ] [ ارغـــوانـــی ]
دیگر از مرگ میترسم

نفس هایم با ارزش شده اند

خدا....

هوای نفسمو داشته باش...

[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ 11:15 AM ] [ ارغـــوانـــی ]
حالا...

آرزوهایم با آرزوهایت یکی شد

اینده ام با آینده ات یکی شد

 نفس هایمان برای هم شد

بهم رسیدن دلمون مبارک دل من....

 

[ پنجشنبه 19 دی1392 ] [ 11:0 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
خدا جونم

خودت هوامو داشته باشیا

فردا روز مهمیه برام....

[ شنبه 14 دی1392 ] [ 5:40 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
خدایا عاقبت کار آن شود که تو می خواهی

توکل به خودت

.

.

.

.

.

.

خدا...

منو

دلمو

حسمو

سختیامو

گذشته امو

همه رو بیخیال

فقط خواست خودتت

همین و بس

 

[ دوشنبه 9 دی1392 ] [ 8:45 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
 

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..

 

[ جمعه 22 آذر1392 ] [ 4:22 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
مدتی است حرف هایم را هم قورت می دهم

نه می شود چیزی گف نه حتی جرات نوشتن دارم

 

لبریز که می شوم حرفهایم از چشمهایم بیرون می ریزد

اشک هایم ارامم می کند

حالا دیگر از اشک ریختن نمی ترسم

هر کجا ک شد

تاکسی

دانشگاه

خیابان

مهم نیست

اخر دست خودمم نیست

لبریز که شود بی اختیار می شود

                                     

 

[ چهارشنبه 22 آبان1392 ] [ 1:56 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
من اگر عاشقانه مینویسم
نه عاشقم , نه شکست خورده ام!
فقط مینویسم تا عشق یاد قلبم بماند..
در این ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها
فقط تمرین آدم بودن میکنم!
همین..!
[ یکشنبه 19 آبان1392 ] [ 3:24 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

 

 

 نمی دونم چی بگم


ادامه مطلب
[ شنبه 4 آبان1392 ] [ 10:5 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

این روزها

نه حوصله ی خواندن دارم

نه حوصله نوشتن

این دل گرفته ام نه با خواندن کم میشود

نه با نوشتن

-------------------------------------------------------

پ.ن: لب هایم آلزایمر گرفته اند! تو می دانی خنده چیست؟

[ جمعه 5 مهر1392 ] [ 11:30 AM ] [ ارغـــوانـــی ]
ی حس عجیبی دارم
ی حس دور شدن ناخداگاه از خدا
ی حس اینکه خدا دوسم نداره
ی حس اینکه انگار از چش خدا افتادم
ی حس سردرگمی
ی حس ک حتی اسمشم نمیدونم چی بگم خوبه
دیروز تو خلوتم از خدا خاستم اگه دوسم داره نشونم بده
پررو شدم و به خدا گفتم اگه هنوزم دوسم داری نشونم بده
و بعد اون انگاربین زمین و هوا بودم و ترس از اینکه اگه خدا چیزی نشون نده یا چیزی نشون بده و من نفهمم چی میشه

اما خدا مهربونتر از این حرفاس

 


دیشب بارون بارید
عالی بود

خیس شدم

حسش کردم


خدا به عهدش وفا کرد
خدا ثابت کرد
حالا نوبت منه
اما منه...،،نمیدونم باید چیکار کنم
خدا
تنها امیدم تویی کمکم کن
کم آوردم
کمکم کن
راهو نشونم بده
خداوندا جهان تاریکی محض است میترسم کنارم باش

 


[ چهارشنبه 3 مهر1392 ] [ 5:26 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
خدا به همون بزرگیت قسم به خدا دیگه کم اوردم

خدا مگه من چیکار کردم

چرا مامانم  باهام اینجوری میکنه

 

[ شنبه 30 شهریور1392 ] [ 9:15 AM ] [ ارغـــوانـــی ]

عکس/ مورچه وزنه بردار

احساس مورچه اي را دارم

در دنياي آدم ها

داد ميزنم

ولي هيچكس نميشنود

صداي فراصوت مرا!

[ پنجشنبه 28 شهریور1392 ] [ 7:27 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
یه پسری رو نو اتوبوس دیدم


موهاش یکم بلندتر از موهای من بود راستش بلوزشم خوش رنگ و فانتزی تر از بلوز تو تن من بود

 صب ساعت شش و نیم هف بود هندسفریش هم تو گوشاش بود.

دلم میخاس برم پیشش بشینم بگم خاهرم بده منم گوش بدم !!!!

نشسته بود طرف آقایون
واقعا چطوری اسم مرد یدک میکشه...


تو این فکربودم یه خانمی سوار شد که صدبرآبر بهنربود اگه اون مانتو و روسری رو سرش نمیکرد

 
و متوجه نگاه همه بهش شدم

نمیدونم هنوز به سن رسیدم نفهمیدم چه چیز جالبی ممکنه وجود داشته باشه ک هر نگاه هرزه ای پشت سرت باشه
سرمو برگردوندم ک از این فکرا بیام بیرون ی خانمی رو دیدم که حجابش خوب بود از اتوبوسی ک پیاده شد فهمیدم از ی شهر دیگه اومده


از دیدن چادر روی دستش این سوال تکراری تو ذهنم نقش فست که واقعا مردای شهری غیر شهر خودت درصد نامحرمیشون کمه؟؟؟یا مثلا اون خانم فک کرده اینجا نگاه هرزه کمه....الله اعلم....


اما....


تو اون لحظه ها
وقتی مسیر پیاده اتوبوس تا دانشگاه رو طی می کردم به خودم افتخار کردم
به چادرم افتخار کردم
به اینکه به اجبار سر نکردم افتخار کردم
به این که هر نگاه هرزه ای دنبالم نیس افتخار کردم
به اینکه به حرمت حجابم کلمه ی خانم رو برام به کار میبرن افتخار کرد م
به اینکه عقلم اونقدر کار میکنه ک بدونم مردای غیر شهر خودم هیچ فرقی با بقیه ندارن و شاید بدتر هم باشن!!!!
به اینکه میتونم /جراتشو دارم/ تواناییشو دارم ک زیبایی موهام برا هیشکی چز برای کسانی که نفسشون برام مهمه نمایان نباشه افتخار کردم
به اینکه منم مانتوی گرون قیمت میپوشم بلوز خوشرنگ میپوشم موهامو خوشکل میکنم لاک میزنم ولی به واسطه ی حجابی که دارم اجازه نمیدم کسی از زیبایی بدنم سو استفاده کنه افتخار کردم

[ پنجشنبه 28 شهریور1392 ] [ 7:18 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

من شکستم و شبم را

با گریه های کودکانه به روز آوردم....

تو دلت دور از احساسات

بود میدانم

و هیچگاه ندانستی و نخاهی فهمید

حرف آخرت

تلنگری

بود به حباب اشکهایم... .

شب بارانی ام ارزانی چشمان مسافر تو.. .

[ سه شنبه 26 شهریور1392 ] [ 5:56 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
حال و روزم دیدنی بود وقتی شاهد شکسته شدن بغض مردانه ات بودم

و چه ارامم کرد نمازی که قنوت  و سجده اش فقط  التماس برای ارام شدن دلت بود

لحظه هایت آرام مخاطب من....

و روحش ارام...

 

  

                                                                                         

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 26 شهریور1392 ] [ 5:51 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

تمام تنم میلرزد

از زخم هایی که خورده ام

من از دست رفته ام !

شکسته ام ...

می فهمی ؟

به انتهای بودنم رسیده ام

اما

اشک نمیریزم

پنهان شدم پشت لبخــندی که درد میکند !

[ دوشنبه 25 شهریور1392 ] [ 6:8 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

کسی هلم داد

و

بند ناف مرا برید

و گره زد به روشنایی مهتاب

دلم گرفته بود و

اولین ترانه ...

بوی شور گریه را می داد

...

 

 

 

اینم کیک...

 

 

چایی ، نسکافه و قهوه و کافه گلاسه و شربت و بستنی با شیرینی و کیک...

بفرمایین میل کنین...نوش جان....

اینم شمع:

 

     

[ پنجشنبه 21 شهریور1392 ] [ 9:32 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
ی دوستی تو دوران راهنمایی داشتم ک خعلی دوسش داشتم

ازم دوسالی کوچیک بود ولی خعلی صمیمی بودیم

بعدش ک من شدم دبیرستانی دیگه از هم جدا شدیم

همیشه با یادش و به فکرش بودم و خعلی هم سعی می کردم دوباره پیداش کنم ولی به دلایلی نمی شد

اما....

ی مدت پیش دوباره پیداش کردم و خعلی خعلی خوشحال شدم

.

.

.

.

دیشب:

دیشب حالم خعلی خراب بود

دلم خعلی گرفته بود

انقد گریه کرده بودم که داشتم می مردم ولی آروم نمی شدم

ی لحظه فک کردم کاش این دوست پیشم بود

تو این فکر بودم که نا خداگاه  ی اس ام اس بهش دادم ک بیداری؟

با صدای اس ام اس اش که جواب داد بیدارم ب خودم اومدمو فهمیدم ک بهش اس داده بودم

بهم گف دلش گرفته....بهم گف کاش پیشش بودم...بهم گف گریه کرده....

کلی باهم حرف زدیم

تو اون چن لحظه هر دومون تو ی احساس مشترک بودیم ک دلمون می خاس کنار هم باشیم

 

.

.

انگاری ک دلم خبر داده بود دلش گرفته

الان شده خاهر کوچولوم

منم شده خاهر بزرگه!!!!!

خولاصه ک:

خدایا شکر

ب خاطر اینکه هست

و ب خاطر  چیزی ک می دونی چیه و اینجا نمی تونم بنویسم

 

[ دوشنبه 18 شهریور1392 ] [ 1:21 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

خدایا:

 

عاشقم کن تا از تو آغاز شوم

 

 

[ یکشنبه 17 شهریور1392 ] [ 8:31 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

دیشب دلمو شکستی....

خیلی.........

کاش می شد دیگه نبخشمت....

کاش میشد متنفر باشم ازت....

کاش

 

[ یکشنبه 17 شهریور1392 ] [ 2:15 PM ] [ ارغـــوانـــی ]

می خواهم از درد بگریزم ،

ولی درد بدون من تنها می ماند ؛

که این خود

درد دیگری است !...

[ یکشنبه 10 شهریور1392 ] [ 5:27 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
متنفرم از صدای  این خانمه که هی میگه :

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...

[ شنبه 9 شهریور1392 ] [ 8:29 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
امروز مامانم هم به جمیع دوستان پیوست....

 

 

پی نوشت:نمی دونم قراره چی بشه...

[ شنبه 2 شهریور1392 ] [ 5:20 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
این روزا...

ازکنار من که می گذرید

آهسته بگذرین

آروم رد شین....

بی سرو صدا  رد شین

احتیاط کنین

کارگران مشغول کارن

هزاران کارگر مشغول کارن...

روحیه ام در حال  تعویض است....

 

 

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ 10:5 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
از صب تا شب کار می کنم....

هر کاری که بشه

نوعش مهم نی..

اسمش مهم نی....

 

دوس دارم اینجوری بودنو.

باعث میشه به هیچی فک نکنم

خوبه

خوش می گذره...

شبا هم از فرط خستگی بی هوش میشم...

خولاصه که این چن روزم خوب گذشته....

فقط نگران ی چیزیم

امیدوارم بعد مهر هم اینجوری باشم....

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ 10:0 PM ] [ ارغـــوانـــی ]
درباره وبلاگ

چترها را ببندیم ، به ضیافت قطره های پاک باران برویم و بگذاریم باران گناهانمان را پاک کند و بشوید.نگاه خسته مان را زیر باران تازه کنیم چرا که فردا طلوع پاک رویاهاست.
چترهارا ببندیم باران زیباست...!




باران ...
آسمان بارانی است
همگی می گذرند
چتر دارند به دست
تا نبارد باران
بر سر و صورتشان

اما ...

من تنها و رها
زیر این سقف سیاه
گام بر می دارم
بی چتر ...
و به تو , می اند یشم ...




باران باش تا به تو عادت نکنند ، هر وقت بیایی دوستت داشته باشند.